ته خط
نمی دونم چجوری بگم...................... تنها موندم..........
واقعاً انقدر خسته شدم که به خواب ابدی احتیاج دارم........ وقته لالایی گفتنه خدا جون!
یکی را دوست میدارم
نمی دونم چجوری بگم...................... تنها موندم..........
واقعاً انقدر خسته شدم که به خواب ابدی احتیاج دارم........ وقته لالایی گفتنه خدا جون!
از نقش بازی کردن خسته شده. از تماشاچی ها خسته شده، حتی می خواد از دست کارگردان فرار کنه.
می خواد خودش باشه ولی نویسنده هر بار یه نقش جدید براش می نویسه....
از نویسنده متنفره، اگه بتونه از دست اون خلاص شه...
|
|
|
|
|
دل من همي داد گفتي گوايي
"فرخی سیستانی" |
نقش تن ماریست که در خواب کمین است...
متاسفم برات
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتیو به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده!!!
دل به هرکی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دل دادگی دادی
هرجا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و دل گیرو پریشون
دل بیکس دلکه بی سروسامون
دل زخمی دل تنها و تکیده
دل گریون منو ای دل گریون!!!
کوله بار آرزوهاتو کی دزدید؟
دل دیونه به گریه هات کی خندید؟
عاشق و خسته و دل گیرو پریشون
دل بیکس دلکه بی سروسامون
تورو با حول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشقو نداشتن
تک وتنهایی وبا پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده!!!
ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
صدایم کن
ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدای تو خنجر
صدای تو سنگر
از این دام وحشت رهایم کن
بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
به جشن طلوع گل و نور و گندم
صدایم کن
در این فصل گلگون
در این باغ پرپر
برای شکفتن رهایم کن
ببین شب خون
به شهر گلگون
چگونه دشنه می بارد
بخواند تا بخوانم
سرود شکفتن
که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
صدایم کن
ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدایم کن
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه ي بي سروساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه رويي بوديم
بسته ي سلسله ي سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس كه دادام همه جا شرح دلآرايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر و برگ من بي سروسامان دارد
پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكيست
حرمت مدعي و حرمت من هر دو يكيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكيست
نغمه ي بلبل و فرياد زغن هردو يكيست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ي مرغ خوش الحان نبود
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديدم بس است
بعد از اين ما سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزل خواني و غوغاي دگر
چاره اين است و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و چنين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
...!
آنکه پامال جفا کرد چوخاک راهم
خاک میبوسم و غدر قدمش میخواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده ی معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره ی خاکم ودرکوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه نشین خیزو سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی واز حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم